نمایش داشت خوب پیش می رفت. مامون به بزرگان و امرا دستور داده بود که همراه مردم به استقبال امام بروند. خودش هم آمده بود بیرون مرو تا امام را تا قصر همراهی کند.

حالا همه گوش ها به مامون بود. مامون می خواست بازی را از نقطه ی دیگری شروع کند. اول از همه، حرفی از ولی عهدی نزد. قیافه حق به جانبی گرفت و شروع کرد به سخنرانی:

من در آل علی و آل عباس بسیار نگریستم، هر چه فکر کردم، کسی شایسته تر از علی بن موسی را برای خلافت ندیدم. پس اینجا در حضور همه ی شما خودم را از خلافت عزل می کنم و ابالحسن علی بن موسی را جایگزین خود اعلام می کنم.

خلعت پر زرق و برقش را جلوی امام آورد و منتظر بود نتیجه ی نقشه اش را ببیند. امام گفت:

اگر خدا این خلافت را به تو داده، پس حق بخشیدنش را نداری. اگر هم خدا نداده، پس اصلا خلافت مال تو نیست تا اختیار بخشیدن و نبخشیدنش را به دیگران داشته باشی.

نفس ها در سینه حبس شده بود. در قصر مرو، تنها مامون صدای نفس های سنگین خودش را می شنید و به این فکر می کرد که چطور از اول کار خودش را این جور رسوا کرده بود.

مصداق امروزی: دعوا و جار و جنجال نمی کنیم حتی در حرف حق، کسی دعوا راه می اندازد که منطق ندارد/