مامون می خواست از کوچه ای عبورکند. سر راهش بچه ها داشتند بازی می کردند. بچه ها وقتی مامون را با آن دبدبه وکبکبه دیدند ازترس فرارکردند. همه ی بچه ها رفتند و فقط یکی از پسرها سر جایش ایستاد.

مامون تعجب کرد و به پسر گفت: چی شد که بقیه فرار کردند و تو فرار نکردی؟

پسر با شجاعت و صدای بلند گفت: من که کار بدی نکرده ام که ازعذابش بترسم و از ترس تو فرار کنم. کوچه هم که گشاد است و جا برای ردشدن خلیفه هست. ازهرجای کوچه که می خواهی، رد شو. مامون از شجاعت و منطق پسر خوشش آمد. پرسید بچه کی هستی؟ پسر گفت اسمم محمد است. پسر علی. پدر بزرگم موسی است. اسم پدر پدربزرگم جعغر است. نام پدرش محمد است. پدر محمد، علی است. علی پسر حسین است و حسین پسر علی ابن ابیطالب علیهم السلام.

شست مامون خبردار شد و فهمید با کی طرف هست. این خاندانی که پسر نام برد، همه شان همین قدر شجاع بودند و غیر خدا، از کسی نمی ترسیدند. این پسر هم که پسر همان امام رضا است که از دستش به تنگ آمده. باید هم همین جور رفتار کند.

مصداق امروزی: نترسیدن از آدمهای قلدر/ نترسیدن از کسانی که پول یا قدرت دارند وقتی که می دانیم حرفمان حق است/ نترسیدن از آمریکا و اسرائیل