یک بار در یکی از مناظره هایی که مامون ترتیب داده بود، مرد غیر مسلمانی جلو آمد و گفت: اگر خودت مردم را به پرسیدن تشویق نمی کردی، اصلا سوال نمی کردم. تا حالا هم از دانشمندان زیادی سوال هایم را پرسیده ام، و قانع نشده ام؛ از شما بپرسم؟

گفت بپرس به شرطی که حرفهای بیخودی پیش نکشی و انصاف داشته باشی.

سوال هایش را می پرسید و با هر جواب امام، سر شوق می آمد. تازه گرم شده بود که امام رو به مامون کرد و گفت وقت نماز است. خیالش نبود که حالا شاید این مرد برود و الان که فرصت هدایتش است، کمی نماز را دیرتر بخواند.

مرد گفت: دل من تازه نرم شده و شما می خواهی تعطیل کنی؟

گفت: بعد نماز ادامه می دهیم. رفت نمازش را خواند و برگشت. سوال و جوابها ادامه داشت تا اینکه مرد شهادتین گفت و مسلمان شد.

شاید امام خوب می دانست که نماز اول وقتش، یک راه میان بر است وسط آن همه راههای پر پیچ و خم فلسفی. شاید هم مرد خوشش آمده بود که امام نمی خواهد با حرص و زور مسلمانش کند.

نماز اول وقت از سفارش های مهمش بود. می گفت نمازتان را طوری بخوانید، انگار که آخرین نمازتان است و دیگر فرصت نماز خواندن نداری.

مصداق امروزی: نماز اول وقت در عزاداریهای عاشورا/ نماز اول وقت اما بدون طول دادن در ادارات